تبليغاتX
بوی باران
بوی باران
آتش بگیرتاکه بدانی چه میکشم ****احساس سوختن به تماشا نمی شود 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
مو
مبارک بادت این سال و همه سال
عشق ابدی
نیش عقرب
جراح و تعمیرکار
ببخشید شما ثروتمندید ؟
مرد کور
قیمت زیبایی
نیکی و بدی
زود قضاوت نکنید
لینک دوستان
قالب وبلاگ
blogfa
کافه شعر
حسرت پرواز
آریا
ذهن شلوغ(رها)
تنها
ساحل آرامش(سحر)
لبخند
فکرتلخ
زندگی جدید(نگین)
عاشقانه های صبا
سکوت گویا
رویای مبهم
درنیمه راه زندگی
محمد
بامدادخسته(حمید)
ترانه وموزیک
ساحل لب تشنه
خاطرات یک کهنه عروس
روزهای ستایش باهمسلی
برای آنکه دوستش دارم
دوست
حس سبز
عاشقانه
شوق پرواز
خاطرات یک زن مطلقه
یک لحظه یک نگاه
رویای خیس
قالب بلاگفا
قالب های وبلاگ اسکین
پيوندهای روزانه
قالب وبلاگ
وبلاگ اسکین
لینک های مفید
خرید اینترنتی
ماه موزیک
پارس اسکین
وبلاگ نویسان
پیچک
مو

با موهای کم پشت چه کار کنیم ؟













خانوم صبح که از خواب بيدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود

با خودش گفت: "هييم! مثل اينکه امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبي داشت!

فرداي اون روز که بيدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود
"هيييم! امروز فرق وسط باز ميکنم" اين کار رو کرد و روز خيلي خوبي داشت
...
پس فرداي اون روز تنها يک تار مو رو سرش بود
"اوکي امروز دم اسبي ميبندم" همين کار رو کرد و خيلي بهش ميومد !

روز بعد که بيدار شد هيچ مويي رو سرش نبود!!!
فرياد زد
ايول!!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!

همه چيز به نگاه تو بر ميگرده ! هر کسي داره با زندگيش ميجنگه
ساده زندگي کن ،جوانمردانه دوست بدار ، و به فکر دوست دارانت باش

[ جمعه 1391/02/15 ] [ 23:30 ] [ زینا ]
مبارک بادت این سال و همه سال

[تصویر: 00637773135092882760.jpg]
[تصویر: 77497274453754438857.jpg]


فرا رسيدن نوروز باستاني،

ياد آور شكوه ايران و يگانه يادگار جمشيد جم بر همه ايرانيان پاك پندار،

راست گفتار و نيك كردار خجسته باد.

[ سه شنبه 1391/01/08 ] [ 1:54 ] [ زینا ]
عشق ابدی



عشق ابدی


پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.

پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید.
در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید.
پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد؟
پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که می دانم او کیست

[ دوشنبه 1390/11/17 ] [ 0:38 ] [ زینا ]
نیش عقرب

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...

هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !

با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب 

                 دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!!

مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند

دست نمیکشی ؟!

هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش

زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...

چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که

طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! 

هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر

      اطرافیانت نیش بزنند... 



سخن روز :  انسان هم ميتواند دايره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودتان هست : تا ابد دور خودتان بچرخيد يا تا بينهايت ادامه بدهيد...
[ دوشنبه 1390/10/19 ] [ 16:3 ] [ زینا ]
جراح و تعمیرکار

قلب ترک خورده

روزی جراحی برای تعمير اتومبيلش آن را به تعميرگاهی برد!

تعميرکار بعد از تعمير به جراح گفت: من تمام اجزا ماشين را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمير ميکنم! در حقيقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من يک صدم شما هم نيست؟!

جراح نگاهی به تعميرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اينبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمير کنی!

 



                   




[ جمعه 1390/09/25 ] [ 12:29 ] [ زینا ]
ببخشید شما ثروتمندید ؟


هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.


هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.

بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»

آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.


فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.

مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

ماریون دولن

[ یکشنبه 1390/08/22 ] [ 0:30 ] [ زینا ]
مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:



امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....

[ شنبه 1390/07/16 ] [ 1:7 ] [ زینا ]
قیمت زیبایی

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است .او پرسید: ....
چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است .

[ سه شنبه 1390/06/01 ] [ 12:44 ] [ زینا ]
نیکی و بدی

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت.جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت، تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت.

گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه
همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند

."پائولو كوئيلو

[ چهارشنبه 1390/04/29 ] [ 2:51 ] [ زینا ]
زود قضاوت نکنید

*کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست*


*مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید*


*پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟*


*کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم  حاصل مستی و میگساری و بی بند و
باری است*


*مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد*


*بعد کشیش از او پرسید  تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟*


*مردک گفت من روماتیسم ندارم*


*اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است*


[ سه شنبه 1390/03/10 ] [ 0:23 ] [ زینا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی * پیشتر زانکه چو برگی ز میان برخیزم
آرشيو مطالب
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
لینک های مفید
قالب بلاگ اسکای
خرید شارژ
فال حافظ
قالب میهن بلاگ
ایران اسکین
امکانات وب

آمار سایت

قالب وبلاگ

Susa Web Tools
">
Susa Web Tools
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ]


كد موسيقي براي وبلاگ